‫رو به رو با جُنن ‬

با آنکه دیگر مجال راه رفتن را نداشتند، چراغی که در دور دست دیده می‌شد قوت دل «کاوه» و همراهانش «اولوغ بیک» و «عبدالخالق» گشت. گرچه از دیدن چراغ خوشحال بودند، مگر دلهرگی‌های کودکانه رها شان نمی‌کرد. هنوز به داستان‌های جن و پری باور داشتند. کاوه، برای  آن‌که با ترسش رزمیده باشد، خنده‌کنان به عبدالخالق گفت؛ «نشود آن چراغِ دیویی باشد و با رسیدن یک لقمهٔ خام‌مان کند»؟ اولوغ بیک و عبدالخالق نیز با خنده‌یی ترس‌شان را تصدیق کردند.

دنباله

زندگی‌نامهٔ غفران بدخشانی

غفران بدخشانی در تابستان ۱۳۶۱ خورشیدی که برابر باشد با ۱۹۸۲ ترسایی در استان بدخشان چشم به جهان گشود. از سال ۱۹۹۷ ترسایی بدینسو در کشور هالند به غفران بدخشانیسر می‌برد. در سال ۲۰۱۱ ترسایی از دانشگاه آزاد آمستردام و دانشگاه آمستردام در ریشته‌های فلسفه و علوم سیاسی ماستری گرفت و اکنون هم دانشجوی دکترای فلسفه در»پژوهشگاه اخلاق و فن‌آوری دانشگاه دلفت« است.

اثرهای چاپ شده:
– موسم خموش، شعر
– بهار بیداری، شعر
– پایان یک سکوت، شعر
– من ایرانم، شعر
– دولت بی ملت:

دنباله

خوابگاه ابر‌های سیاه

من می‌روم. شاید منظور خدا از حرکت و برکت نماز شکرانه خواندن برای باران نباشد. می‌روم باران بیاورم. می‌روم بر فراز کوه‌ها. ابر‌ها را می‌آورم و روی آسمان ده گل‌میخ می‌کنم. دیگر نمی‌خواهم مسوول مرگ جو بته‌های نورس باشم و تشنگی سبزه‌ها. من می‌روم ابر‌ها را بیاورم و بند شان کنم. تا دل تنگ شوند و ببارند. تا زمین سیراب شود. سبزه‌ها برویند. گاو‌ها دوباره بخندند و خرها بچرند و بدمستی کنند. من می‌روم باران بیاورم.

او نخستین کودکی بود که می‌خواست ده را برای آوردن باران ترک کند.

دنباله