من ایرانم

درود ای همزبان
من از بدخشانم
همان مازندران داستان های کهن
آن زادگاه این زبان ناب اجداد و نیاکانت

تو از تهران
من از کابل
من از سیستان، من از زابل
تو از مشهد
ز غزنی و هریوایم
تو از شیراز و
من از بلخ می آیم

اگر دست حوادث در سر من تیغ می کارد
و گر بیداد و استبداد می بارد
نوایم را اگر دزدیده اند از من
سکوت تیره یی در خانهء خورشید گُستَرده است گر دامن
سیه پوشان نیک اندیش و
فوج سر به داری »در رگانم رخش« می رانند *

مرا بشناس
من آنم که دِماغم بوی جوی مولیان دارد
و آمویی میان سینه ام پیوسته در فریاد و جریان است
و در چین جبین مادرم روح فَرانک می تپد
از روی و از مویش
فُروهر می تراود
مهر می بارد
و سام و زال سام و رستم و سهراب و آرش را
من و این پاک کیشان کمانکش را
به قول راز های سینهء تاریخ پیوندی است
دیرینه!

دنباله

القاعده

شنیدم که روستایی را راد مردی است دانا و روزگار را به چندین گونه سنجیده. پی پاسخی رهسپار ده شدم. چون به آن بینادل رسیدم، پرسیدم. راد مردا، مردمان افغانستان را چند گونه مردم است؟ بی آنکه نگاهم کند گفت: افغانستان را سه گونه مردم باشد.
یکم القاعده: این گروه بری از ارزش های انسانی، کُشنده، پسگرا و دشمن آبادی و پیشرفت اند.
دوم الفایده: این گروه را زبان چربی، وجدان فروشی و خودخواهی پیشه باشد و پیوسته در پی مو کندن از خرسی اند.

دنباله

داستان غیرت افغانی‌ام

من نماد جهلم و ویرانی‌ام

قهر بارد از رخ و پیشانی‌ام

»گر ندانی غیرت افغانی‌ام

چون به میدان ‌آمدی می‌دانی‌ام«

افتخار است این که طالب می‌شوم

نر واری زشت و کاذب می‌شوم

گر گمان بردی که من انسانی‌ام

»چون به میدان آمدی می‌دانی‌ام«

عقل را از پشت سر کردم حلال

معرفت؟ فرهنگ؟ بابا بی‌خیال

کوته گر گویم وگر خر فهم کنم

روشنی را نقطهٔ پایانی‌ام

خواب دیدم با خدا گپ می‌زنم

راست می‌فرماید و چپ می‌زنم

تا عصابم خرد گشت و گفتمش

»گر ندانی غیرت افغانی‌ام«

چون به جنت آمدم »می‌دانی‌ام«

دنباله

خران انتحاری

‫یکی نر خری نو جوان و دلیر ‬
‫ز بی همسری خسته و جان به سیر ‬
‫رهٔ شهر بگرفت و از ده گریخت ‬
‫پی یک دل‌انگیز رویا بریخت ‬
‫چنین گفت با خود »یکی لب‌ شکر ‬
‫گزینم، یکی ماه باریک کمر ‬
‫گهی جفتکی می‌زنم بر تنش‬
‫گهی می‌کَنَم چَک سر و گردنش«‬
‫به فکرش محبت کنان می‌دوید ‬
‫دم شام، به نزدیکی شهر رسید ‬
‫لب جویباری چو لختی نشست ‬
‫صدای خری آمد از دور دست ‬
‫دوید و خودش را به آن خر رساند ‬
‫تنش را به آن زادهٔ شهر رساند ‬
‫ملای خران بود، خر شهرزاد ‬
‫جهان خران را به تقوا نماد‬
‫خر روستا را خر شهر‌زاد ‬
‫ز دنیا و عقاب بسی درس داد:

دنباله

خوانش‌های غفران بدخشانی

من ایرانم


دختر شعر


مادرم فاحشه‌ٔ بی‌باکی


به پیشگاه خجسته نوروز

دنباله

پارسی زبان دوزخیان؟

در این نبشته می‌خواهم کوتاه سخنی پیرامون کتاب نهایت ارزندهٔ آذرتاش آذرنوش؛ »چالش میان فارسی و عربی: سده های نخست« داشته باشم. خواندن این کتاب را برای هر روان پرسشگر فرض می‌دانم. این کتاب پهنه های بسیار تاریک و گنگ تاریخ را به بحث گرفته و به پرسش‌های پاسخ گفته است که هویت امروزین ما را پایه های هستی‌اند.آذرتاش آذرنوش

این کتاب با انگاره‌یی آغاز می شود؛ »آگاهی‌های ما در بارهٔ ایران (ایران نه معنی امروزیش، افزودهٔ من)، ایرانی، ایرانیت و نیز در بارهٔ فراسی‌دری در سده‌های نخست اسلام هنوز مه‌آلود و از هم‌گسیخته است«.

دنباله