غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم

دل چندین بار شکسته‌ام را دست کسی داده بودم و می‌دانستم که مانند گذشته‌ها او هم روزی به دیوانگی‌ام پی می‌برد و بر می‌گرداندش تا من ناگزیر بسرایم:‌

می‌روی بی من ترا خوش بگذرد
روزگارت شاد خرم پرورد
غم مخور روزی زمن دیوانه‌یی
این دل دیوانه‌ام را می‌خرد

شاید هم خود فریبی بیش نباشم و بر هرکه دلم را بار می‌کنم خریدارش بپندارم. به هر رو بخت همان کرد که با من می‌کرد و دل آواره و دیوانه‌ام از بند سر زلف نگارین کسی فرو چکید.

دنباله

آفتاب درخشنده باد: تیاتر آفتاب

با آن‌که پیشنهٔ تیاتر و تمثیل در افغانستان به سده‌ها پیش بر می‌گردد، تیاتر به معنای امروزی‌اش از جایگاه شایستهٔ برخوردار نیست. باری‌نمونه در جشن تاج‌گذاری شاه خراسان (افغانستان امروزی)، یما پادشاه و در روز نهال‌شانی دهقانان اسب‌ها، گاو‌ها و دیگر حیوان‌ها با پارچه‌های رنگین آراسته و به گونه مسابقه به نمایش می‌گذاشته‌اند. در زمان یورش اسکندر خراسانیان به گونه‌ٔ گروهی سوار اسب‌های تندرو شده و به طور نمایش بر لشکر مقدونی یورش می‌بردند، آنها را از اسب می‌گرفتند و بز مین می‌زدند، که به باور برخی تاریخ نویسان ورزش بزکشی امروز افغانستان ریشه در همین نمایش‌ها دارد.

دنباله

وقتی به مرگ عادت می کنیم

‫وقتی در کودکی‌ام از کنار گورستانی می‌گذشتم، مرا بیمی فرا می‌گرفت. و آنگه که پای آرامگاه پدر بزرگم برای دعا می‌نشستم، می‌پنداشتم تمام مرده‌ها مرا می‌بینند، و برای آنکه دلتنگ نشوند برای همه دعا می‌خواندم. مگر با آن همه بیمی که داشتم گورستان‌ها حس شگفتی را در من زنده می‌کردند. چیزی مانند کنجکاوی، پرسش‌ گونه‌های چرا آلودی که ذهنم هنوز توان آرایش ‌و ساماندهی آنها را نداشت. ‬
سال‌ها پس، وقتی گفت‌وگویی یکی از تلویزیون‌های هالند با »سارتر« فیلسوف فرانسه‌یی را شنیدم، با آنکه هنوز نوجوان بودم، گره‌هایی برایم گشوده شدند.

دنباله

نامه‌های غفران بدخشانی

برای دریافت نامه‌ها روی پشتی آنها «کلیک« کنید.

چکیده:

غفران بدخشانی: من ایرانم

غفران بدخشانی: من ایرانم

غفران بدخشانی لعلی درخشان از سرزمین پر از جواهر بدخشان است، شاعری با همه وجود شاعر و متعهد به رویاهای بشری و قصه‌ها و غصه‌های امروز انسان.

او در سال‌های زندگی در غرب، یعنی از نوجوانی تا امروز که بیش از سی‌سال دارد، زبان مادری اش را به فراموشی نسپرد.

دنباله

دو صد برگ دلتنگی

شام شنبه یازدهم ماه می ۲۰۱۳ ترسایی است. کتابخانهٔ دانشگاه بسته شد و با آن‌که پایم به سوی خانه نمی‌کشید، داستان »گیلگمش« که در تلفنم بود و از شنیدنش سیر نمی‌شوم را روشن کردم و روانهٔ خانه شدم. پیش از آنکه »انکیدو« را خدایان به زمین بفرستند، خانه رسیدم! داستان هنوز ادامه داشت و من در را گشودم. چشمم به پاکتی خورد و از تمرهایش پیدا بود که از خارج آمده است. با هیجان برداشتمش. پاکت را پاره کردم. »چهار سیاره در اتاقم« مجموعهٔ شعری عاصف حسینی را از پاکت کشیدم.

دنباله

نگاهی به تحمیلی بودن خط مرزی دیورند

هرگاه بحث دیورند دوباره دامن‌زده می‌شود، پرسش‌های فراوانی در ذهنم قد می‌کشند. آیا خط دیورند بر ما تحمیل شد و اگر چنین است یگانه خط تحمیل شده است؟ بحث دیورند چه وقت آغاز می‌شود؟ چرا دیورند یگانه معاهدهٔ بحث‌برانگیز است؟ پیش از این‌که این پرسش‌ها را پاسخ بگویم، لازم می‌دانم نگاه کوتاه به شرایطی‌که باعث امضای خط دیورند شد داشته باشم. همچنان می‌خواهم یادآور شوم که دولت‌های افغانستان و بریتانیای وقت، پیش از دیورند دست‌کم شش معاهدهٔ دیگر نیز امضا کرده اند که دلالت به سرحد‌های افغانستان، هند برتانیایی و روسیه آن‌وقت دارد:

دنباله