‫رو به رو با جُنن ‬

با آنکه دیگر مجال راه رفتن را نداشتند، چراغی که در دور دست دیده می‌شد قوت دل «کاوه» و همراهانش «اولوغ بیک» و «عبدالخالق» گشت. گرچه از دیدن چراغ خوشحال بودند، مگر دلهرگی‌های کودکانه رها شان نمی‌کرد. هنوز به داستان‌های جن و پری باور داشتند. کاوه، برای  آن‌که با ترسش رزمیده باشد، خنده‌کنان به عبدالخالق گفت؛ «نشود آن چراغِ دیویی باشد و با رسیدن یک لقمهٔ خام‌مان کند»؟ اولوغ بیک و عبدالخالق نیز با خنده‌یی ترس‌شان را تصدیق کردند.

دنباله

خوابگاه ابر‌های سیاه

من می‌روم. شاید منظور خدا از حرکت و برکت نماز شکرانه خواندن برای باران نباشد. می‌روم باران بیاورم. می‌روم بر فراز کوه‌ها. ابر‌ها را می‌آورم و روی آسمان ده گل‌میخ می‌کنم. دیگر نمی‌خواهم مسوول مرگ جو بته‌های نورس باشم و تشنگی سبزه‌ها. من می‌روم ابر‌ها را بیاورم و بند شان کنم. تا دل تنگ شوند و ببارند. تا زمین سیراب شود. سبزه‌ها برویند. گاو‌ها دوباره بخندند و خرها بچرند و بدمستی کنند. من می‌روم باران بیاورم.

او نخستین کودکی بود که می‌خواست ده را برای آوردن باران ترک کند.

دنباله