مادرم مرد مگر ایستاده و بی باک

مرا با میز کهنه‌ٔ دیوانسرای شهرمان الفتی است دیرینه. چون بی‌گمان کودک روان و اندیشه‌ام روی همین میز بزرگ شده است. هرگاه پیشت این میز می‌نشینم به پشت و رویش دست می‌کشم. گاهی می‌پندارم که نوازشم را درمیابد. سپس کتاب‌هایم را در یکی از گوشه‌هایش می‌گذارم و خودم را غرق فضایی می‌کنم آن میز هربار پس از نو ایجاد می‌کند.

گاهی می‌پرسمش که چه کسانی پیش از من و پس از من پشتش نسشته بودند؟ دوست دارم بدانم که آیا رفتار همه با او یک گونه است یا خیر؟ من هرچه می‌تپم او خاموش‌تر می‌شود و سکوت سنگینی را در چهره‌اش گواه می‌شوم.

دنباله

گریز از ستیز و آن راه سوم

دهکده‌یی را اندیشمندی بود پاک مغز و فراخ بین. او خودش را در اندیشه‌ها و اصالت‌های کهنه و پارین دهکده‌اش پیوسته در بند می‌دانست. روستا و rumi-1روستاییان جایی برای دیگر اندیش و اندیشهٔ دیگری نداشتند. او هرچه می‌گفت به کسی ویا به چیزی بر می‌خورد. وقتی از این همه تنگ بینی به ستوه آ‌مد، کمر را به همت بربست و برای رهایی‌اش از آن بند و بست، در دل دهکده جهانی آفرید که مرز و بومش پرشور و بلند پرواز ترین اندیشه را فراخی می‌کرد.

دنباله

در مرگ مسجد

آدینه روز است. آسمان کابل خاک می‌بارد. مردی سوی مسجد می‌رود و جای خدا پرسشی در ذهنش خزیده است. پرسشی که تسبیح وار تکرار می‌شود؛ آیا از این نماز جان به سلامت خواهم برد؟

مردی خودش را بار کراچی خالی‌اش کرده است. ذهنش پر از غم نان است. نماز یادش نیست. روز یادش نیست. مسجد در نخستین روز فقر در ذهنش مرده بود.

کودکی با چشمان دوخته بر نان شبش خریطه می‌فروشد. عاشق سوداخران است. از مرگ نمی‌هراسد چون روز هزار آرزو را مرده است.

دنباله

غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم

دل چندین بار شکسته‌ام را دست کسی داده بودم و می‌دانستم که مانند گذشته‌ها او هم روزی به دیوانگی‌ام پی می‌برد و بر می‌گرداندش تا من ناگزیر بسرایم:‌

می‌روی بی من ترا خوش بگذرد
روزگارت شاد خرم پرورد
غم مخور روزی زمن دیوانه‌یی
این دل دیوانه‌ام را می‌خرد

شاید هم خود فریبی بیش نباشم و بر هرکه دلم را بار می‌کنم خریدارش بپندارم. به هر رو بخت همان کرد که با من می‌کرد و دل آواره و دیوانه‌ام از بند سر زلف نگارین کسی فرو چکید.

دنباله

آفتاب درخشنده باد: تیاتر آفتاب

با آن‌که پیشنهٔ تیاتر و تمثیل در افغانستان به سده‌ها پیش بر می‌گردد، تیاتر به معنای امروزی‌اش از جایگاه شایستهٔ برخوردار نیست. باری‌نمونه در جشن تاج‌گذاری شاه خراسان (افغانستان امروزی)، یما پادشاه و در روز نهال‌شانی دهقانان اسب‌ها، گاو‌ها و دیگر حیوان‌ها با پارچه‌های رنگین آراسته و به گونه مسابقه به نمایش می‌گذاشته‌اند. در زمان یورش اسکندر خراسانیان به گونه‌ٔ گروهی سوار اسب‌های تندرو شده و به طور نمایش بر لشکر مقدونی یورش می‌بردند، آنها را از اسب می‌گرفتند و بز مین می‌زدند، که به باور برخی تاریخ نویسان ورزش بزکشی امروز افغانستان ریشه در همین نمایش‌ها دارد.

دنباله

وقتی به مرگ عادت می کنیم

‫وقتی در کودکی‌ام از کنار گورستانی می‌گذشتم، مرا بیمی فرا می‌گرفت. و آنگه که پای آرامگاه پدر بزرگم برای دعا می‌نشستم، می‌پنداشتم تمام مرده‌ها مرا می‌بینند، و برای آنکه دلتنگ نشوند برای همه دعا می‌خواندم. مگر با آن همه بیمی که داشتم گورستان‌ها حس شگفتی را در من زنده می‌کردند. چیزی مانند کنجکاوی، پرسش‌ گونه‌های چرا آلودی که ذهنم هنوز توان آرایش ‌و ساماندهی آنها را نداشت. ‬
سال‌ها پس، وقتی گفت‌وگویی یکی از تلویزیون‌های هالند با »سارتر« فیلسوف فرانسه‌یی را شنیدم، با آنکه هنوز نوجوان بودم، گره‌هایی برایم گشوده شدند.

دنباله