ادبیاط

به کمک خدا (ج)، تشویق خانواده و دوستانم توانسطم ماستری ادبیاطم را پس از چند صال ظحمت به دست بیارم. چون اوستهـ نمراطم از نود بالا بود، فاکولتهی ادبیاط برایم پیشنهاد کرده است که در این فاکولته به تدریث آغاز کنم. به امان خدا حافظ و تا امید دیدار در فاکولتهی ادبیاط پوهنتون کابل!

‌پی‌نوشت: می‌دانم که حالا بعزی کصافط های هصود تخریب کاری را شروح می‌کنند که من این پوثط را به دست نبیارم، مگر چشم‌شان کور، مه کانترک خوده وقت ساین کدیم!

دنباله

بانوی غزل‌هایم

چه دوست دارمت‌ها که بر تنت باریدم

و خیال‌ بافی‌هایم

که در هزار قالین نمی‌گنجد

دل سگ‌بختم

نه با رفتنت خو کرد

و برگشتنت

چه دور از دسترس است دیوانه‌یی را

من، مرده‌ام

جنبشم را مدیون تار رفاقتی هستم

که مرا بر دوش رویا‌هایم بسته است

با این همه

عشق مجالم نمی‌دهد

تا خموشی‌ام را از مرگزاری بدروم

که رهایی‌ام را به دوش می‌کشد

دنباله

نقد ادبی:‌ چیزی مقدم‌تر از نان؟

واژهٔ نقد به چَم جدا کردن سره از ناسره آمده است. در گذشته‌ها دو گونه پول بوده است، سیم (درم) و زر (دینار) و چون گاهی در زر مس می‌آمیخته‌اند، نقد کردن جدا کردن سره از ناسره بوده است. اما در نزد بزرگان کهن نقد را در کل بیان کردن عیب‌های آفریدهٔ هنریی را تعریف کرده اند. مگر در نقد امروز یا مدرن، ضعف آفریده‌های هنری مهم نیست، تمرکز بیشتر روی نکات برجستهٔ اثر است. به گپ دگر، نقد ادبی بررسی یک آفریدهٔ هنری است تا عیب‌جویی در آن.

دنباله

به پاره‌های گسیختهٔ تنم در گسترهٔ ایران بزرگ

درود هم میهن
کسی به نام تو آمد
ترا گرفت از من
کسی به نام من آمد
مرا گرفت از من
تو بعد رفتی زیادم
و بعد جای من
نهال فاصله یی در دل تو ریشه دواند
سپس
کسی آمد
و ماه و کوکب و خورشید را به دار کشید
کسی به نام تو آمد فروغ را دزید
کسی به نام من آمد نبوغ را دزید
هوای خانهٔ‌ من تیره گشت
گوری شد
نگاه روشن تو
مبتلای کوری شد
به سوی من
تو رهٔ بازگشت گم کردی
نشانهٔ تو
در این بند و بست
گم کردم
درود هم میهن
بیا پلی شوم این راه را
ز من بگذر

دنباله

افغانستان کیست؟

شاید این پرسش در ذهن همه یک بار مطرح شده باشد و شاید هم نشده باشد، مگر هر بار که گواهٔ رخداد شوم و خردناپسندی می‌شوم، با این پرسش رو به رو هستم که افغانستان کیست؟ به گذشته‌های دور نمی‌رویم. در همین ده سالی که گذشت گواهٔ ددمنش و نامردمی‌ترین رخداد‌ها بوده‌ایم. تجاوز‌های جنسی بر زنان در زندان، تجاوز‌های امامان بر کودکان، خشونت بر زنان، عروسی‌های جبری، دختر فروشی‌ها، همسرفروشی‌ها، کشتار‌ها، بچه‌بازی، فساد، زورگویی و …

وقتی افغانستان فاسدترین دولت جهان، و گهوارهٔ وحشی‌ترین اندیشه‌ها در تاریخ‌ انسان می‌شود و مردمانش بی‌اعتبارترین پیش جهانیان از خودمان بپرسیم که افغانستان کیست؟ این انسانی که نامردمی و جهالت در ذهنش جاری‌تر از آن خدای است که می‌پرستد، زادهٔ کدام فرهنگ است؟ پروردهٔ کدام جامعه است؟ افکارش ریشه در کدام آیین دارند؟

آیا وقت آن فرانرسیده است که جای متهم کردن دیگران بر مداخله و دست داشتن در نامردمی‌مان سر بر گریبان خودمان بخمیم؟ برای نمونه وقتی گپ این امام را در نماز جمعه می‌شنویم و خاموشی می‌گزینیم، کدام دست خارجی گلوی ما را فشرده است که اعتراض نکنیم؟