من نسل دیگرم

هم‌میهنم

من در زمانی که

چشمت به راه لقمهٔ نانی نشسته است

جسمت به راه پارهٔ تنپوش سفته است

پایت به جای پاپوش

صدرش دریده است

هرگز به سوی خانهٔ الله نمی‌روم

من دور مروه را

دور تو می‌زنم

من سر و سجده را

در قله‌های ناخن پای تو بشکنم

هم‌میهنم

من نیستم مسافر آن کاروان دی

من نسل دیگرم

از کاروان دیگر و اندیشهٔ دیگر

من آدم که خار ز چشم تو برکنم

من آمدم که سر کنم از نفمه‌های دفتر سبز برادرم

کـ«ـای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟

معشوق همین‌جاست بیایید، بیایید»

من نسل دیگرم

من آمدم که زمزمهٔ تازه سر کنم

در گوش کاروان ز خود رفته از برت

کـ«ـای خانه پرستان!

دنباله

بانوی غزل‌هایم

چه دوست دارمت‌ها که بر تنت باریدم

و خیال‌ بافی‌هایم

که در هزار قالین نمی‌گنجد

دل سگ‌بختم

نه با رفتنت خو کرد

و برگشتنت

چه دور از دسترس است دیوانه‌یی را

من، مرده‌ام

جنبشم را مدیون تار رفاقتی هستم

که مرا بر دوش رویا‌هایم بسته است

با این همه

عشق مجالم نمی‌دهد

تا خموشی‌ام را از مرگزاری بدروم

که رهایی‌ام را به دوش می‌کشد

دنباله

به پاره‌های گسیختهٔ تنم در گسترهٔ ایران بزرگ

درود هم میهن
کسی به نام تو آمد
ترا گرفت از من
کسی به نام من آمد
مرا گرفت از من
تو بعد رفتی زیادم
و بعد جای من
نهال فاصله یی در دل تو ریشه دواند
سپس
کسی آمد
و ماه و کوکب و خورشید را به دار کشید
کسی به نام تو آمد فروغ را دزید
کسی به نام من آمد نبوغ را دزید
هوای خانهٔ‌ من تیره گشت
گوری شد
نگاه روشن تو
مبتلای کوری شد
به سوی من
تو رهٔ بازگشت گم کردی
نشانهٔ تو
در این بند و بست
گم کردم
درود هم میهن
بیا پلی شوم این راه را
ز من بگذر

دنباله

از بدخشان تا کوبانی

بخشیده با خواهران کردستانی‌ام

روزگاری

گرمابه‌یی بودم در هرات

عرق بی‌چارگی می‌ریختم

وقتی

چادر نشینی

خود را در گرمای گات‌های به آتش کشیده می‌شست

مادری در بخارا بودم

دستی گلوی عفتم را

    پشت دسترخوان خودم می‌فشرد

دختری بودم در سیستان

و آغوشی دامنم را لکه‌دار می‌کرد

ماتم درختان تالقان بودم

که نمی‌خواستم چوبهٔ دار فرزندان سرکشم شوم

آسیایی بودم که با خون ایرانیان گشتم

تا «بن ملهب» نان بخورد

من،

زخم خوردهٔ بیدادی هستم

که از عشق به «غنیمت» آغاز می‌شود

و آفریدهٔ‌ خدایی که

از شرم به خواب رفته است!

دنباله

دل تنگی‌های من

شام‌ها
در پی صدایت
تمام پیام‌گیرم را پرسه می‌زنم
و صبح‌ها
ورق می‌زنم ایمیل‌هایت را
در پی واپسین نشان دست‌خطت
وای!
من از روزی می‌ترسم که دست زمان
ترا از تن خاطره‌هایم بشوید
تا نتوانم دل‌تنگت شوم

دنباله

گفتم که شهریار تنت می‌شوم، نشد

گفتم که شهریار تنت می‌شوم، نشد
چون پوست، زیر پیرهنت می‌شوم، نشد
گفتم اگرچه کهنه و تکرار و خسته‌ کُن
گل‌شاه و قیس و کوه‌کنت می‌شوم، نشد
قول و قرار و وعده و پیمان و دل‌پُری
دادی که روزی هم‌سخنت می‌شوم، نشد
گفتی بریز، جان ز تنم قطره شد، چکید
گفتم به جانب دهنت می‌شوم، نشد

دنباله