‫رو به رو با جُنن ‬

با آنکه دیگر مجال راه رفتن را نداشتند، چراغی که در دور دست دیده می‌شد قوت دل «کاوه» و همراهانش «اولوغ بیک» و «عبدالخالق» گشت. گرچه از دیدن چراغ خوشحال بودند، مگر دلهرگی‌های کودکانه رها شان نمی‌کرد. هنوز به داستان‌های جن و پری باور داشتند. کاوه، برای  آن‌که با ترسش رزمیده باشد، خنده‌کنان به عبدالخالق گفت؛ «نشود آن چراغِ دیویی باشد و با رسیدن یک لقمهٔ خام‌مان کند»؟ اولوغ بیک و عبدالخالق نیز با خنده‌یی ترس‌شان را تصدیق کردند. عبدالخالق سکوتی گفت: «چه خوراک گرگ شویم و چه خوراک دیو. بهتر است خودمان را به آن چراغ برسانیم».

به چراغ رسیدند. اولوغ بیک که از سرما و گرسنگی به تنگ آمده بود، سنگی را برداشت و به در کوفت. پس از چند جَستار، پیرمرد قامت خمیده‌یی در را گشود. اولوغ بیک چند گام به پشت برداشت و در کنار کاوه و عبدالخالق که از سرما و ترس می لرزیدند، ایستاد شد. «مسافریم»، کاوه صدا زد، پیش از آنکه پیرمرد چیزی گفته باشد. پیرمرد اندکی کنار رفت و با اشارهٔ دعوت‌شان کرد که وارد خانهٔ کوچک و سنگی‌اش شوند. پیرمرد آتشی افروخت تا مسافرانش را چیزی بپزد. همه دور آتش نشستند و گپ‌و‌گو را آغاز کردند. پیرمرد با صدایی دلنشین و افسانه‌یی‌اش و با لهجهٔ شیرینی گفت: «مر این خانه را رسم بر این است که باشندگانش راست و بی باک سخن رانند. پس شما را نام و مرام چیست؟ از کجایید و آهنگ کجا دارید»؟

کاوه که از همه گشاده‌زبان‌تر بود نگاهی به اولوغ بیک و عبدالخالق کرده آغاز سخن کرد. «ما از روستا‌‌هایی می‌آیم در دور دست. مردمان ما دهقان پیشه‌اند و مغاره نشین. ما گنه‌کاریم. فرزندانِ پدرانِ هستیم که سرکشی را گناه بزرگ می‌گمارند. ما رانده شدگان روستاهای زیردستیم. پسران عاق شدهٔ پدرانی هستیم که جز به تسلیم به چیزی نیندیشده‌اند».

پیرمرد پرسید «چه نافرمانی کرده‌اید که عاق‌تان کردند»؟ عبدالخالق با نگاهی به کاوه، آغاز کرد. «روستاهای ما را خرمنگاهی مشترکی‌ست. و هر خزان وقت خرمن‌کوبی مردان اسب سواری از روستایی که آنسوی کوه واقع است برای گرفتن حق‌شان می‌آیند. و…»، پیش از آنکه جملهٔ عبدالخالق به پایان برسد، «سرداران دهٔ کلان نام دارند»، اولوغ بیک افزود.«و چون ایشان از دهٔ کلان می‌آیند ما را رسم بر این است که یکی بر سهٔ حاصلات سالانه خود را به ایشان بخشیم، با آنکه سهمی در زحمت و حقی در زمین و جایداد ما ندارند».

و کاوه ادامه داد: «پدران ما به این باورند که سرکشی از این رسم ما را به بلایی گرفتار خواهد کرد. وقتی به پدرم گفتم من نمی‌خواهم دست‌آورد زحمت یک ساله‌ام را به اسب سواری بدهم، لرزه‌یی به آوازش افتاد و با سراسیمگی داستان کرد؛ فکر نکن که ایشان روی تصادفی نام‌شان را کلان گذاشته‌اند. ایشان کلان‌اند و خیلی بیشتر از ما. اگر خواسته باشند تمام حاصل زحمت یک ساله‌ات را می گیرند! درد کشنده‌یی گلویم را گرفته بود و سوز دردآلودی سینه‌ام را لگدمال می‌کرد. با گلوی پُر و صدای قهر‌آلود از پدرم پرسیدم که دهٔ کلان چند خانه دارد؟ ما سه قریه هستیم و هفتاد و شش خانه، آیا نمی‌توانیم از حق‌مان دفاع کنیم؟ پدرم سکوتی گزید و سپس گفت: نمی‌دانیم چند خانه هستند. ما را ورود به ده‌ٔ کلان ممنوع است. مگر از نام شان پیداست که کلان اند».

چون گلوی کاوه پُر شده بود، اولوغ بیک ادامه داد: «ما نپذیرفتم. و با مردان اسب سوار دهٔ کلان دست و گریبان شدیم. مگر پس از آنکه در حضور همه لت‌و‌کوب شدیم، اسب سواری به پدران مان خطاب کرد؛ اگر فرزندان سرکش‌تان را از روستا دور نرانید، روز روشن تان را به شب تیره‌یی مبدل خواهیم کرد. …، و سپس رانده شدیم».

پیرمرد آهی کشید و گفت: «آه پسران من. من هم از همان خرمن‌گاه رانده شده‌ام. من هم مانند شما عاق شدهٔ پدری جُبن‌زده‌یی هستم که جز به تسلیم نمی‌اندیشید. من دهٔ کلان را دیده ام. بیست و چهار خانه بیش ندارد».

Post Navigation