گریز از ستیز و آن راه سوم

دهکده‌یی را اندیشمندی بود پاک مغز و فراخ بین. او خودش را در اندیشه‌ها و اصالت‌های کهنه و پارین دهکده‌اش پیوسته در بند می‌دانست. روستا و rumi-1روستاییان جایی برای دیگر اندیش و اندیشهٔ دیگری نداشتند. او هرچه می‌گفت به کسی ویا به چیزی بر می‌خورد. وقتی از این همه تنگ بینی به ستوه آ‌مد، کمر را به همت بربست و برای رهایی‌اش از آن بند و بست، در دل دهکده جهانی آفرید که مرز و بومش پرشور و بلند پرواز ترین اندیشه را فراخی می‌کرد.

پس از اندی آن جهان با انبوهی از اندیشه‌های ناب، چنان فراگیر شده بود که دهکده با تمام اصالت و دهکدگانش کوچک و ندیدنی می‌نمود. در هنگام گذرم از آن دهکده پرسشی دامنگیرم شد؛ چگونه می‌تواند کسی جهانی به آن بزرگی را بیافریند مگر در شکستن ساختار و اصالت‌های دیرین دهکده‌یی نا توان باشد؟ من می‌گذشتم، جهان بزرگتر می‌شد و دهکده با تمام داشته‌هایش چون زخم کشنده‌یی در کنار پندار هایی‌که هر یک کلیدی بودند درهای بستهٔ اندیشه‌یی را، برجا و مانا بود. و از میان دهکده و جهان فریادی می‌آمد؛‌ با هزار راه نمی‌توان ناهمواری‌های رهی را از میان برد، بیایید دهکده را هموار کنیم.

Post Navigation