وقتی به مرگ عادت می کنیم

‫وقتی در کودکی‌ام از کنار گورستانی می‌گذشتم، مرا بیمی فرا می‌گرفت. و آنگه که پای آرامگاه پدر بزرگم برای دعا می‌نشستم، می‌پنداشتم تمام مرده‌ها مرا می‌بینند، و برای آنکه دلتنگ نشوند برای همه دعا می‌خواندم. مگر با آن همه بیمی که داشتم گورستان‌ها حس شگفتی را در من زنده می‌کردند. چیزی مانند کنجکاوی، پرسش‌ گونه‌های چرا آلودی که ذهنم هنوز توان آرایش ‌و ساماندهی آنها را نداشت. ‬
سال‌ها پس، وقتی گفت‌وگویی یکی از تلویزیون‌های هالند با »سارتر« فیلسوف فرانسه‌یی را شنیدم، با آنکه هنوز نوجوان بودم، گره‌هایی برایم گشوده شدند. از پنجرهٔ اتاق کاری »سارتر« یکی از زیباترین و بزرگ‌ترین گورستان‌های پاریس دیده می‌شد. سارتر پشت همان پنجره ایستاده بود و پس از یک نگاه و سکوت ژرف به ژورنالیست هالندی گفت؛ من گاهی ساعت‌ها پشت این پنجره می‌نشینم و برای آرامش روانم به این گورستان می‌نگرم.
ادامهٔ گپ‌های سارتر گورستان را برایم من از یک پدیدهٔ بیم‌زا به یک سرچشمهٔ آرامش تبدیل کرد. پس از آن بار‌ها به گورستان‌های شهر رفتم و میان سکوت‌سرا‌هایی که صد‌ها روان پرسشگر، پیر و جوان را در سینه داشتند، راه ‌رفتم. مگر آن آرامشی که سارتر از او دم می‌زد را هنوز آروین نکرده بودم. تا آن که گران‌مایه‌یی را از دست دادم.
آن گاه که واپسین دم‌های عزیزی را می‌شمردم، بندهای رشک، هم‌چشمی، خودخواهی و وابستگی در من یکی پی دیگری کنده می‌شدند و پی‌‌ می‌بردم که زندگی چقدر زیبا و زود گذر است. بعد، نهال کوچک »دمی با غم به سر بردن، جهان یک‌سر نمی‌ارزد« در من به درخت بزرگ و باروری تبدیل ‌شد تا بر روزگار و نابسامانی‌اش بخندم. کاش آن لحظهٔ تلخ جدایی به زودی از یادمان نمی‌رفت. کاش می‌شد سینه‌ها را آگندهٔ خیام کنیم و بخوانیم:
»تا کی غم این خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟
در ده قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه؟«

Post Navigation