نگاه پولادیان بر موسم خموش

شعر برای ما و در جامعۀ ما در میان همه هنرها جایگاه ممتاز دارد. شعر جان پناه لحظه‌های بن بست، میعادگاه خودنگری و کوچه باز کردنی است به سوی دنیای درون و گریز از روزمره‌گی‌های یکنواخت و جانوواره‌مان و اشک جاری خاطراتی در نهایت شادی‌ها و غمهایمان.

تاریخ قطور ادبیات، از گذشته‌های دور شاهد مدعا است و در دوران معاصر نیز که هنوز ته مانده‌های اصالت‌های معنوی فرهنگی و رفتاری‌مان در زیر چرخ‌های سهمگین فن‌آوری، مدرنیسم، از خودبیگانه‌گی‌ها و خود فراموشی‌ها ساییده نشده‌اند، روال غالب همین است و به گفته ظریفی، در میان هفتادواند بیماری و گرفتاری که بدان معتادیم، یکی همین شاعرمشربی‌ها است که گاه و ناگاه به سراغمان می‌آید. حتا در دنیای مهاجرت و به دور از فرهنگ بومی، تا هنگامی که بند ناف‌مان از زبان مادری نگسسته است، یاد این «نیستان سر تا پا خروش» در گوش‌ها طنین انداز خواهد بود. هستند جوانانی که با وجود جابجایی در شرایط نوین و با وجود دمسازی با فرهنگ کاملاً متفاوت، نوشتن به زبان بومی را جزء نیازهای عاطفی‌شان به شمار می‌آورند.

سرایندۀ این مجموعه غفران بدخشانی نمونه‌یی از این فرهیخته جوانان کوشا است. او که میراث خون زبان مادری‌اش را به سربلندی زادگاه‌اش کوهستان‌های شامخ بدخشان پاس می‌دارد، هر باری که فرصت یافته است، خلوت عاطفه‌هایش را با مهر و صمیمیت با صیقل میراث گرانسنگ آبایی رنگ و روشنایی بخشیده است.

spoladian

استاد شبگیر پولادیان

آنچه در مجموعۀ «موسم خموش» بازتاب یافته، در واقعیت شعر نوجوانی است در شرایط دگرگونه، یعنی به دور از محیط طبیعی و مهر انگیز زاد بوم که در آنجا زبان و عاطفه روان طبیعی خود را دارند و عناصر سازندۀ یک شعر تا آنجا که به زبان پیوند دارد همآهنگ و بارآوراند. یعنی فوران جاری و ساری واژگان زبان مادری در همه جا قالب مناسب یک شعر را آماده می‌سازد. در حالیکه در دنیای مهاجرت به تعبیر آن سراینده در غربت، هنگامی که همه چیزهای پیرامون شاعر به زبان دیگری سخن می‌گویند: «اینجا درختان بلغاری سخن می‌زنند»، سراینده در چنبر احساس‌های دوگانه مجبور می‌شود، پیوسته به آرشیف ذهن‌اش فشار بیاورد، تا گهر پاره‌های واژه‌گان شعری را از میان سنگلاخ‌های پر خم و پیچ بیرون کند.

درست است که محتوا یا اندیشه خوابیده در بستر قالب شعر در همه جا کار کرد یکسان دارد و شعر برآیند نگاه شاعر به اشیا است که روی عاطفه و احساس شاعر اثر می‌گذارد. اما از سوی دیگر، شعر رویدادی است در زبان و آن را به تعبیری «رستاخیز واژه‌ها» خوانده‌اند. اگر پای ذوق، تعهد و عاطفه‌یی در میان نباشد شاعر افتاده در غربت، به دلیل وامانده‌گی‌هایش در قحط سال واژه‌گان به تلاش مضاعف برای رسیدن به این رستاخیز نیاز دارد.

غفران بدخشانی همانند هر قلمزنی در غربت این تنگناها را احساس کرده است و بی تردید برای گذشتن از این تنگنا دشواری‌های چندی را به جان خریده است. از گونه رنج و عذابی که در پارچۀ «قلم پرپر شد» بازتاب یافته است. قلمی که مونس «سخنان وامانده در زندان دل اوست»، قلمی که آرایشگر همه سخنان زیبا از «چهره گلگون شفق» تا خنده‌های گل‌های بهار است، چگونه پرپر می‌شود. این قلم هنگامی که می‌بیند: «عشق در بستر مرگ» است و «مهر در چنگ عذاب» و حتا «چشم امید، ناامید» است، لاجرم از صد جا می‌شکند، میریزد و پرپر می‌شود. با اینهمه باز هم غفران دست به قلم می‌برد و حکایت «پرپر شدن» را تا ژرفا دنبال می‌کند. چرا که او تنها برای خوردن و خوابیدن و همرنگ جماعت شدن به اینجا نه آمده است. او می‌اندیشد و احساس می‌کند. بنابرین شعر او زبان تعهد و مسئولیت و آگاهی است، شعر او جانبدار و هدفمند است:

به پاس چهره‌های زرد

به پاس گوهر چشم یتیم بی مادر

به پاس کودک آن سرزمین رفته زیاد

به پاس آیه و آیین پاک مزدایی

شعر او هنگامۀ شوریدن در برابر همه بیدادها و رسوایی‌ها و نبرد دوباره برای نابودی اهریمن، خیزش‌های روان بیقرار و جستجوگری است که خوابیدن و فراموشی را ننگ می‌داند. «من» خود آگاهی که خود را می‌شناسد و «وجود»ش را در برابر پلشتی‌ها «مردی» و شهامت والایی می‌داند که باید همواره برخیزد و فریاد برآورد:

دلا برخیز!

دلا بهر خدا بر خیز!

که باشد از پیت پیر و جوان خیزند

دلا فریاد برپا کن!

که باشد از نوا خوابیده‌گان خیزند

اندیشه تنیده درتار و پود شعرهای غفران، خاستگاه‌های تعهد او از دست‌یازی به دامن شعر را نشان می‌دهند. پیش از گلگشت کوتاه در باغستان شعر او، بهتر است توصیف خود او از گفتمان شعر و روند تولد شعر را دریابیم.

زبان شاعرانه در هاله‌های مه آلود تصویر، نماد مجاز و استعاره مانند زبان نثر آنقدر گویا نیست که بتوان از آن مفهوم یگانه به دست آورد. بنابراین با توجه به بارهای معنایی چند سویه زبان شعری، دشوار است که آماج‌های شاعر را از شعر، و یا به سخن دیگر دیدگاه شاعر را درباره شعر دانست. ولی شاعرانی که با شعرشان به گفتگو می‌پردازند ولی خواهند بگویند که در واقع شعرشان چیست؟ کار را برای خواننده و منتقد آسان می‌سازند تا بدانند که شاعر چه تعریفی از شعرش می‌دهد.

غفران بدخشانی در پارچه زیر عنوان «شعر من چیست؟» این کار را کرده است شاعر در این پاره شعرش را چنین تعریف میکند.

شعر من قطرۀ اشکی است که از چشمۀ رخسار دلم می‌آید

و پس آنگاه، به دشتی برسد

این نه دشت است مگر سینۀ من

لاله زاری است ز بس سوخته است

یعنی شعر از دیدگاه او دردی است که تن آدم را می‌سوزد و آب میکند . آنگاه عصارۀ این درد و داغ از دریچه «نگاه» جاری می‌شود و به «دشت» احساس‌ها و عاطفه‌ها که در واقع «لاله زار سوخته» و خاکستر شده همان دردها است، می‌رسد.

سپس، این فرزند درد و آگاهی، این آفریده عاطفه‌ها و احساس‌ها، کاروان «نوا» ‌های آگنده از سرود و تغزل را از صحرای «جنون» می‌گذرانند و با جامه سرخ به تن دوباره از راه چشم یعنی مسیر دریافت و آزمون‌های شاعر، به دست قلم می‌سپارد و قلم سرانجام گوهر این هستی دردناک و غرقه به خون را به تصویر می‌کشد و به بیان می‌آورد.

با توجه به این دیدگاه، شعر غفران حاصل نگاه ویژۀ او به هستی است. به سوی هستی‌یی که همیشه در سیلان است، به سوی شدن پی در پی از صورتی به صورت دیگر:

روز پایان جهان روز آغاز جهان دگری

چون یکی دیده ببندد پر سوز

دگری دیده گشاید آن روز

و فردوسی وار: گیتی یکی چو برد یکی دیگر آورد

و گاهی نگاه ویژۀ او که سرشار از شگفتی است، چگونه‌گی وجودی خود را به پرسش می‌کشاند:

کی بودم من؟

چه ها کردم …

کجا بودم، کجا هستم؟

چرا هستم؟

اینها کنجکاوی‌های اوان پرسشگری‌اند در میان هاله‌های مه‌آلود شگفتی جهان نابسامان پیرامونی که هر لحظه دستخوش تضادها و دگرگونی‌های گوارا و ناگوارااند. پرواز مرغ خیال‌های شاعرانه‌یی‌اند در داربست واقعیت‌های هستی و موقعیت شاعر که از این شاخ به آن شاخ می‌پرند و عاطفه‌های شاعر را به نمایش می‌گذراند. پرسش‌های فلسفی خیام‌وار او در شگفتی آباد جهان بیشتر‌ینه پاسخی نمی‌یابند، لاجرم گاهی دامن اندیشه را رها میکند و نمی‌خواهد رنج اندیشیدن به نا‌پیداها را که «پیوندی» با او برقرار نمی‌کنند بر خود هموار کند:

به آن پیدای نا پیدا نه پیوندم

چو آن پیدای ناپیدا

نه پیوندد

نه اندیشد

به این پیدا

هر چند گاهی عارفانه در جستجوی آن«پیدای ناپیدا» کران تا کران به تکاپو بر می‌خیزد، تا سرانجام خدایی را که نه در شهرها و خانه‌ها، نه در آسمان‌ها و کهکشان‌های دور دست پدیدار می‌شود، «بر فراز قله‌های خویشتن خویش باز یابد:

مدتی در جستجوی کردگار

از دیاری بر دیار

خانه خانه ده به ده گشتم …

آسمان بر آسمان

کهکشان، اختر به اختر ماه و مهرش در بدر گشتم

ولی پیدا نشد …

آه که من بیهوده رفتم

در پی افسانه‌ها در کهکشان

در زمین در آسمان دیگران

گردگارم در حریم سینه‌ام

در میان رازهایم خفته بود

بر همین روال، با آنکه غفران با همه چیز و همه جا محشور است، خسته از همه چیز و همه جا احساس تنهایی میکند. خود را تنها و بیکس و بی آه و فریاد می‌بیند. چرا که هیچ دستی و چشمی او را «به سوی روشنایی» فرا نمی‌خواند، «دیگر مهری، عشقی، یاری، مردی و عیاری» با او همراه نیست:

درین ویران سرا تنهای تنهایم

نمی‌دانم زچه این نا‌مردی‌ها؟

نمی‌دانم زچه این درد روز افزون؟

نمی‌دانم زچه خورشید، دیگر نمی‌تابد؟

نمی‌دانم زچه این شام را صبحی نمی‌آید؟

نمی‌دانم زچه تنهای تنهایم؟

ولی با اینهمه از آنجایی که او جوان است، جستجوگر و با تعهد، به هستی پویا و سیال نظر دارد، امیدوارانه پرده‌های یأس فلسفی را به یکسو می‌زند. از آرزوها و امیدها از عشق و اشتیاق سخن می‌راند. به جهان نو، راه نو و بهار مژده رسان می‌اندیشد:

بود آیا که بهاری آید

مژدۀ رنگ دهد

مژدۀ شور دهد

و از زبان دخترکی:

طرح یک عالم نو

طرح یک راه نوین

طرح یک خالق زن

طرح این گونه امیدها و انتظارها گاهی از چارچوب شعر که زبان تصویر و تخیل است، بیرون می‌شوند و به شعارهای شباهت پیدا می‌کنند که در منشورهای ستیزه‌گرانه مدعیان راه رهایی و آسایش انسان‌ها بازتاب می‌یابند.

و اما عشق مضمون اساسی شاعر است که در تار و پود غالب شعرهای‌اش ریشه دوانیده و دست کم ده پارچه این مجموعه تماماً سخن از عشق می‌گویند:

عشق در شعرهای غفران یک سویه نیست. سویه‌های گونه‌گون عشق نمایشگر سویه‌های گونه‌گون برداشت‌ها و احساس‌های عاطفی شاعراند. اما نکته‌یی که همه سویه‌های احساس شاعر درباره عشق را با هم پیوند می‌زند، همان ادراک کلی شعر سنتی، از عشق است که بیشتر شاعران، در گذشته بدان پرداخته‌اند. زبان تعبیرها و توصیف‌ها در این زمینه بیشتر از همه تأثیر سنت‌های شعری ما را نشان می‌دهد. شاید اثر گذاری نیرومند این سنت‌ها سبب شده که شاعر کمتر به زبان نو، تعابیر نو و ادراک نو از عشق نزدیک شود.

به صورت نمونه در قطعه کوتاهی که عنوان‌اش نیز «عشق» است، آماج شاعر عشق عرفانی است. عشقی که جاودانه است و در دایرۀ جاویدان ازل و ابد جاری و ساری است. با مردن و بر باد شدن (مانند عشق منصور حلاج) از میان نمی‌رود:

عشق من پاینده است

عشق من جاوید است

من اگر مردم و بر باد شدم

عشق اندر دل گردم زنده است

گاهی این عشق ورزی به وطن است، به انسان وطن و کودکان وطن:

ای تو زیبا صنم کشور من

ای تو امید من و باور من

کاش من آب توانم بودن

به لبان خشکت

کاش من نان توانم بودن

جای گل در دستت

ولی بیشتر از همه عشق غریزی و عشق زمینی است. عشقی که عینی و ملموس است و ریشه در واقعیت تن دارد. در اینجا نیز چهره معشوق، همان چهره سنتی و شناخته شده در ادبیات ماست. شور و اشتیاق طلب معشوقه «خوش قد و بالا» «عشوه گر»، «غنچه لب»، «شگفته رخسار» و «ناز پرور» که «آرزوی وصال» اش، «خمار می جام لبش» نگهت «عطر بنا گوش» اش دل آدم را به سوی «جنون» و «شیدائی» می‌کشاند و هرگز از «یاد دل» نمی‌رود و تعبیرهای مانند اینها.

* * *

یکی از ویژه‌گی‌های چشمگیر شعر غفران بیان روایی است. این زبان روایی بیشتر در شعرهای کار برد دارد که به گونه‌یی به توصیف دردها و احساس‌ها‌ی اجتماعی او می‌پردازند. این راوی گاهی خودش است (اول شخص)، هنگامی که از تماشای آفاق و انفس باز می‌گردد و ماجراهایی را که دیده و احساس کرده روایت می‌کند:

مدتی در جستجوی کردگار

از دیاری بر دیار

خانه خانه ده به ده گشتم

یا: دوش دستی به قلم می‌بردم

که به گوش گردون

سخن از مهر و وفا

آغاز کنم

یا: میان خلق‌ها دیدم یکی خلقی

که از بهر خداوندی که جز نامش نمی‌دانند

فغان و ناله می‌کردند

سحر گاهی یکی فصلی به صد تمکین

به صد گلزار گل در دست

درم کوبید …

گاهی از زبان دیگران (دوم شخص):

بی پای کودکی

بی دست طفلکی

کرد این حکایتم

این روایت‌ها شرح حکایت‌هایی است سرشار از درد و رنج و از ستمی که بر اجتماع پیرامون او می‌گذرند. بیان ناامیدی‌ها و نامرادی‌های کسانی است که زنده‌گی‌شان به آتش کشیده شده و با یاد و بود خاطرات گذشته و نوستالژی لحظات خوش و شکوهمندی زمان‌های دور و از دست رفته‌اند. نوستالژی غفران به صورت نقب‌زدن به گذشته‌ها، نشانۀ وقوف او به داشته‌های خودی و دستآوردهای بومی و میراث‌های نجیب از دست رفته و فراموش شده به شمار می‌آید. دستآوردهایی که گویا بر اثر تهاجمات و تحمیلات ناروای بیگانه‌گان به دست فراموشی سپرده شده‌اند.

پارچه «بیا زردشت» نمونۀ کامل و گویای یک چنین احساس است. احساسی که او را از قلمرو آنسوی رویاها و آرزوها به گلگشت «گلزارهای گل در دست» می‌برد و با نیاکان فرهیخته‌اش به گفتگو بر می‌نشاند. و او صمیمانه آنها را در جریان سرنوشت تلخ و اندوهبارش می‌گذارد. یا فردوسی، حافظ، خداوندگار بلخ، با رابعۀ غلتیده در خون و ابومسلم آزادی بخش راز دل می‌کند و سرانجام از آن دورهای دور پیامبر بلخی زردشت نیک آیین را فرا می‌خواند که دوباره او را، منشور جاویدان نیک خواهی بیاموزد و همتبارانش را از چاهسار تاریک بیگانه خویی‌ها وا رهاند:

بیا زردشت

بیا زردشت نیک آیین!

بیا بار دیگر بر حنجرم گفتار نیک آموز

بیا بار دیگر بر کرده‌ام کردار نیک آموز

بیا بار دگر بر فطرتم پندار نیک آموز

که این بیگانه خویی‌ها مرا نا آشنا باشد

چراغ بی فروغ اجنبی در کلبۀ من ناروا باشد

نگرش کلی به شعرهای غفران بدخشانی نشان می‌دهد که مایه‌های شعری در سروده‌های او کم نیستد. او حرف‌های فراوانی برای گفتن دارد، در حد نوجوانی که نخستین گام‌های‌اش را در راه پر خم و پیچ ادبیات می‌گذارد.

ولی رام کردن توسن زبان و دستیابی به سبک ویژه و نوآوری در شکل و محتوا سالها ورزیده‌گی می‌طلبد و بدون شک هر رهنورد صمیمی و پیگیری چون غفران بدخشانی به زودی به سر منزل مطلوب خواهند رسید، اگر دامن تلاش هنری و کوشش ادبی را رها نکنند. بارقه‌های استعداد و توانایی از همین اکنون در برخی نمونه‌های «موسم خموش» نخستین دفتر شعری او نشانگر توانمندی‌های ادبی شاعراند، مانند نمونۀ زیر که حاکی از اهتسام او به روح شعر زبان فارسی دری است و صلابت و فخامت کلام سر برآورده‌گان این زبان را به یاد می‌آورد:

دلم در چنگ گیسوی تو دارد میل جان کندن

زبانم جز به نامت لال گردد در سخن گفتن

روانم، فطرتم، روحم، وجودم کی کند یاری

اگر یادت کنم یک لحظه از یادت برون رفتن

با آرزوی کامیابی‌های بیشتر در راه تلاش‌های فرهنگی و ادبی غفران بدخشانی، باغستان طبع آفرینشگر او همیشه پدرام و بارآور بادا!

شبگیر پولادیان

هامبورگ یکم آپریل ۲۰۰۹ ترسایی

Post Navigation