نقد ادبی:‌ چیزی مقدم‌تر از نان؟

واژهٔ نقد به چَم جدا کردن سره از ناسره آمده است. در گذشته‌ها دو گونه پول بوده است، سیم (درم) و زر (دینار) و چون گاهی در زر مس می‌آمیخته‌اند، نقد کردن جدا کردن سره از ناسره بوده است. اما در نزد بزرگان کهن نقد را در کل بیان کردن عیب‌های آفریدهٔ هنریی را تعریف کرده اند. مگر در نقد امروز یا مدرن، ضعف آفریده‌های هنری مهم نیست، تمرکز بیشتر روی نکات برجستهٔ اثر است. به گپ دگر، نقد ادبی بررسی یک آفریدهٔ هنری است تا عیب‌جویی در آن.

مگر در غرب، برای نقد واژهٔ «کُریتیک» را به کار می‌برند که ریشه‌ یونانی دارد، و چم واژگانی »کریتیک« داوری کردن است. کار نقد ادبی در غرب تنها بررسی آفریده‌های هنری نبوده است. بحث نقد ادبی در به گونهٔ علمی و پژوهشی/فلسفی یا خود اندیشیدن تیوریک در دورهٔ افلاتون آغاز می‌شود. تاریخ‌نویسان غرب زمین از جمله وایت‌هید (Alfred North Whitehead) به این باورند که افلاتون بینادی ترین پرسش‌های فلسفی که پایه‌های تفکر غربی‌ اند را مطرح کرده است. پرسش‌های مانند؛ نیکی و فضیلت چیست؟ چگونه به حقیقت و دانش می‌رسیم؟ میان تن و روان چه پیوندی است؟ دولت ایده‌آل سیاسی چگونه پدیدار می‌شود؟ نقد ادبی چه نقشی می‌تواند در پاسخی دهی به این پرسش‌ها بازی کند؟

پس کاری که نقد ادبی می‌کند، تعریف ماهیت، چگونه و نقش اجتماعی هنر است. در کنار این نقد ادبی می‌پرسد: خاستگاه معنی کجاست؟ شعر از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا شعر ما را به حقیقت نزدیک می‌کند ویا از حقیقت دور می‌راند؟ آیا شاعر یک هنرمند است ویا نابغه‌یی که از خدا الهام می‌گیرد؟ باید شاعر به دنیا آمده باشی، یا می‌توانی شاعر شوی؟ اگر شاعر بودن آموختنی نیست، شعر چگونه می‌تواند هنر باشد؟ آیا شاعران نقش کارایی در جامعه دارند؟

 نقد ادبی در کل به چهار بخش تقسیم می‌شود.‌ میّر هَورد اَبرَمز (Meyer Howard Abrams) در »آیینه و چراغ« به این باور است که تا دورهٔ رمانیتک‌ها ادبیات یک آیینه بود. به عبارت دیگر ادبیات بازتاب دهندهٔ جهان واقیعی به گونهٔ تقلیدی بود، و در دورهٔ رمانیتک‌ها ادبیات به چراغ تبدیل می‌شود، چراغ درونی نویسنده، شاعر و هنرمند به گونهٔ سر می‌زند یا سرایت می‌کند که جهان را روشن کند. ابرمز تیوری‌های ادبی را در کل به چهار دسته بخش می‌کند:

تیوری‌های تقلیدی
در این تیوری‌ها بحث روی رابطه شعر یا هنر با هستی است. بهترین شعر ویا اثر هنری در این تیوری‌ها اثر ویا شعری است با بهترین وجه تقلید شده باشد. اثر هنری بازتاب دهندهٔ یک واقعیت بیرونی است. در این  نظریه‌ها بحث روی چیستی شعر است. در میان نظریه پردازان این بحث مخالفت روی این است که آیا شعر ما را به واقیعت نزدیک می‌کند ویا از واقیعت دور می‌راند؟

تیوری‌های عملی
در تیوری‌های عملی بحث روی رابطهٔ شعر یا هنر با مخاطب است و تاثیری اخلاقی که هنر و ادبیات روی مخاطب و جامعه دارند. این تیور‌ها همچنان بر ارزش درمانی و آموزندگی هنر و ادبیات تاکید دارند.

تیوری‌های بیانی 
در این تیوری‌ها بحث روی رابطه هنر با هنرمند است. به عبارت دیگر آنچه شاعر یا هنرمند بیان می‌کند برخاسته از جهان درونی خودش است تا جهان برونی.

تیوری‌های عینی 
در تیوری‌های عینی بحث روی خود شعر و اثر هنری است. در این تیوری‌ها بیشتر بر درستی و هماهنگی هستی‌شناختی اثر هنری تاکید می‌شود تا این که روجوع فوری به مخاطبان، آفرینندهٔ اثر هنری ویا واقعیت خارجی شود.

نقد در فرهنگ ما
به گمان من به همان اندازهٔ که مردم افغانستان نیاز به نان دارند، فرهنگ افغانستان برای بقا، پشرفت و امروزی شدنش نیازمند نقد است. چون تنها از راه نقد است که جریان های ادبی و فرهنگی در مسیر درست حرکت می کنند. و از آنجایی‌که نقد در فرهنگ ما تنها رد و توصیف شخصیت هاست خواستم در این نوشته کوتاه نشان دهم که راه‌های دیگری برای نقد سالم وجود دارد. این نبشته دو بخش دارد. در بخش یکم این پرسش ها را پاسخ خواهم گفت: نقد چیست و چه هدفی دارد؟ بزرگان فرهنگ ما از کدام شیوه های نقد پیروی می کرده اند؟ و بخش دوم از تمیز های نقد نو با شیوه های نقد کلاسیک آغاز می شود و با مسوولیت، اخلاق کاری منتقد و شیوه های درست و امروزین نقد پایان می‌یابد.

چنانچه در بالا یاد کردم شاید نخستین اندیشمندی که درباره شعر، کارایی شعر و مسوولیت شاعر بحث کرد، افلاتون باشد. درنظریهٔ محاکات در کتاب »جمهوری« به این بحث می‌پردازد و به این بارو است؛ چون جهان سایه‌یی جهان دیگری است ادبیات نیز تقلیدی از جهان دیگری است. افلاتون به این باور بود که شاعر بی خود است. به عبارتی شاعر اراده ندارد. و به همین دلیل آنچه او می سراید گمراه کننده است و جامعه را به سوی انحطاط و گمراهی ره می‌نماید. خودش هم به همین باور بود که اندیشه‌ها از جهان دیگری به او الهام می شوند. وقتی این موضوع را با علت‌های چهارگانه، علت مادی، علت فاعلی، علت صوری و علت غایی بررسی کنیم، برداشت افلاتون از شعر و شاعر روشنتر می شود. به بیان دیگر، اثر از چه ساخته شده است؟ چه کسی آن را ساخته است؟ چگونه ساخته است و برای چه هدفی؟ افلاتون و ارستو به این باور بودند که علت مادی شعر محاکات است و علت فاعلی شعر الهام. و علت غایی هم نفوذ و تاثیر بر دل هاست که همان بلاغت باشد.

و اما با وجود اینکه بحث ادبی بیشتر از دوهزار سال پیش با توجه به بی خودیی مولف آغاز می شود و با وجود اینکه بزرگان ما از این امر بیخبر نبودند، نقد ادبی در فرهنگ ما همچنان مولف مدار باقی می‌ماند. چون درست همانگونه که افلاتون شاعر را بی‌خود می خواند مولانای بزرگ هم بیخود است: «تو مپندار که من شعر به خود می‌گویم، تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم». و یا حافظ که از بی اختیاری‌اش دم می زند: »در پس آینه طوطی صفتم داشته اند، هرچه استاد ازل گفت بگو می‌گویم».

در فرهنگ ما پندار ها به این بوده است که اثر ادبی برخاسته از ذهن مولف است و برای درک درست اثر ها باید از چگونگی روزگار مولف باخبر باشیم. افزوده بر این، نقد در فرهنگ ما بیشتر بر لفظ و معنی بوده است. و این شیوه به قول استاد شمیسا ریشه در پرسشی دارد که میان مسلمانان به میان آمده بود که آیا »معنی قرآن مجید معجزه است یا لفظ آن ویا هردو؟«. این امر باعث شد که جریان های چون ادبا، صوفیه، اولیا و شعرا در نقد به وجود آیند که در نبشتهٔ دیگری به این بحث خواهم پرداخت.

بر می گردم به تعریف نقد ادبی. اندک تامل به اثار بزرگان نشاندهنده آن است که معنی واژگانی نقد، تاثیری بزرگی برشیوه ها نقد در فرهنگ ما داشته است. چنانچه نقد جدا کردن سره از ناسره بوده است، در گذشته نقد ادبی ما تنها عیب جویی و مقایسهٔ شاعری به شاعر دیگری است. پرخاش های شاعران دربار، داستان عنصری و غضایری و سلطان محمود، خود ستایی‌ها و برتری‌جویی‌های دیگر شاعران می‌تواند نمونهٔ این شیوه باشد. برای نمونه فردوسی بزرگ در ادامهٔ داوری‌اش به سخن دقیقی می‌گوید:‌

«سخن چون بدین گونه بایددت گفت
مگو و مکن طبع با رنج جفت
چو بند روان بینی و رنج تن
به کانی که گوهر میابی مکن
چو طبعی نباشد چو آبی روان
مبر سوی این نامهٔ خسروان»

ویا سعدی، «به حدیث من و حسن تو نیافزاید کس، حد همین است سخنداندی و زیبایی را»، بیدل «مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل، سحر مشکل که با کیفت اعجاز رسد»، حافظ «کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب، تاسر زلف سخن را به قلم شانه زدند» و…

و امروز هم نقد ما عاری از غرض و تاخت و تاز نیست. مثلن نقد استاد سلجوقی بر بیدل از متهم کردن منتقدان تصوف آغاز می‌شود. در این بحث استاد سلجوقی بیشتر به دفاع صوفی و عرفان پرداخته است تا شرح اندیشه های بیدل. برای نمونه‌ «آنان که شکاک شده اند برای این شده اند که نتوانسته‌اند مرکز یقینی در این کاینات برای خود پیدا کنند و آن هایی که سوفسطایی شده اند از این است که حق به مقابل ضمیر ایشان جلوه نکرده است،…».

اما در نقد  نو چنین نیست. نقد نو گذشته از آنکه مولف مدار نیست، عیب‌جو هم نیست. در نقد نو بیشتر کوشیده می شود به کاوش، تحلیل و شرح اثر ادبی پرداخته شود. چون هدف از نقد پی افگنی معیار های است که به کمک آنها خواننده اثر‌های والا را بشناسد و از همین راه جریان های فرهنگی و ادبی در مسیر درست خود حرکت کنند و صاحبان اندیشه و ذوق مقام خود در اجتماع را یابند. پیروان نقد نو به این بارو اند که «معنای متن را صرفآ در خود متن و با بررسی ویژگی های آن می توان بررسی کرد. هرگونه ملاحظهٔ برون متنی،…، از قرارگرفتن نقد بر اساس عینیت می‌کاهد، لذا نباید جایی در فرایند نقد داشته باشد» (حسین پاینده، مرگ مولف در نظریه های ادبی جدید، ۲۷-۲۸).

شاعران بزرگ غربی چون الیوت (Thomas Stearns Eliot) و جان کیتس (John Keats) به این باور بودند که شاعر باید بتواند هویت ذهنی خود را چنان در موضوع شعر بگنجاند که در وقت سرایش، دیگر هویتی از شخص خودش نداشته باشد. به سخن دیگر شاعر باید نخست شخصیت خود را نفی کند تا آنچه از او می تراود مبتنی بر عینیت باشد. چون به پندار ایشان شاعر تنها و تنها یک واسطهٔ‌ هنری است که تاثیرات ذهنی و تجربیات به شیوه های گوناگون در آن با یکدیگر ترکیب می شوند. به گفتار الیوت، شعر بیان شخصیت شاعر نیست، بلکه گریز از شخصیت است. پس برای دریافت معنی اثر نیازی به شناخت آفرینشگر و زندگی اش نداریم.

منتقد و شیوه های درست نقد
منتقدان در غرب، در گذشته و امروز، با دشواریی دست و گریبان بوده اند، که اگر اثری را بی رحمانه نقد می کردند کرگس خوانده می شدند و اگر در نقدشان نرمی می‌کردند به طرفداری و فساد متهم می‌شدند. نقد در غرب و امروز هم، همیشه، عاری از غرض نبوده است. برای نمونه ناقدان

«واشنگتن پوست» از دوهزار و پنج بدین سو مکلف اند که در قرارداد کاری شان امضا کنند که هیچکاهی کتابی از پیوند‌های اجتماعی، سیاسی و خویشاوندان شان را، چه منفی و چه مثبت، به نقد نخواهد گرفت. دلیل این کار نقد منفی بود که بر رُمان جان ایروینگ (John Irving) نوشته شده بود. وقتی نویسنده کتاب منتقد را متهم به غرض آلودگی کرد، آشکار شد که ناقد، مریَنه ویگنز ( Marianne Wiggins )، خانم پیشین سلمان رشدی بخاطر دوستی نویسنده با رشدی رمانش‌ را به ناحق نقد منفی کرده است. روزنامه‌ها و مجله‌های ادبی هالندی و انگلیسی لبریز اینگونه اتفاق و اتهام‌هایند. به عبارت دیگر اگر در فرهنگ ما نقد تنها تعریف و رد و گاهی هم تاخت و تاز به شخصیت نوسینده است، چیزی نیست که محدود به فرهنگ ما باشد. درست همینجاست که بعد اخلاقی منقد مطرح می شود.

شاید مهم ترین اصل در نقد، در کنار مهارت فنی، استقلال رای و بی طرفی ناقد باشد. چون نقد، به ویژه در غرب، می‌تواند برای اثری سرنوشت ساز باشد. چشم‌داشت خواننده از نقد کننده این است که اثری را صادقانه به کاوش گرفته و سویه‌های مثبت و منفی‌اش را آشکار کند و در تفسیر و تحلیلی که از اثر می‌دهد خواننده را در خوانش آن اثر رهمنون شود. و اگر منتقدی روی شناخت، پیوند‌های اجتماعی و دیگر انگیزه‌های شخصی اثری را منفی و یا مثبت معرفی می‌کند، ستمی را در حق آن اثر و آفرینشگرش روا دیده است. مگر از آنجایکه در جهان ادبی بیشتر نویسندگان و منتقد یک شناخت نسبی از یکدیگر دارند، این امر دشوارتر می‌شود. پس چه باید کرد؟ دانشمندان به این باور اند که فورمولی فراگیری برای نوشتن نقد خوب و بی‌طرف وجود ندارد. مگر به این باور هستند که هر منتقد دستکم هفت اصل را باید مراعت کند:‌

  •  یک نقد خوب شرح کافی و بازتاب درستی از یک اثر هنری است. منتقد باید اثر را در زمینه مربوطه‌اش قرار داده پاسخی دهد به این پرسش که آیا اثر مورد بحث هدف اصلی‌اش را برآورده است یا خیر؟ در یک نقد خوب قضاوت بر اساس استدلال درست و روشن است.
  •  نقد باید بر اثر ادبی باشد تا آفرینشگرش.
  •  ویژگی یک اثر ادبی در ساختار و سبکش هویدا می‌شود، پس فصاحت و بلاغت باید و شاید مورد بحث منتقد قرار گیرد. و اگر اثری از این ویژگی برخوردار نیست منتقد مکلف بر قضاوت است تا بر هر سفسطه‌یی جامه ادبی پوشانده نشود.
  • یک نقد خوب باید با مقدمهٔ گیرا آغاز شود. کوشش شود تا در نخستین بندهای نقد به قضاوت پرداخته نشود، به ویژه اگر قضاوت منفی باشد. چنین آغازی می‌تواند باعث دلسردی خواننده شود.
  • نقد باید داستان گونه نوشته شود و منتقد باید به زودی روشن کند که اثری را که به نقد گرفته است مربوط به کدام ژانر ادبی می‌شود.
  • نقد باید آموزنده و بر اساس صحت و دقت نوشته شود و برای توصیف و رد آفرینشگر از منتقد دیگر نقل قول نشود.
  • منتقد باید تنها و تنها از دیدگاه و برداشت خودش از یک اثر ادبی بنویسد و کوشش کند چیز مثبتی در باره اثر به گفتن داشته باشد. و اگر اثری سزاوار هیچ گونه ستایش نیست، نباید نقد شود.

رویکرد ها:

۱. نقد ادبی: دکتر سیروس شمیسا – تهران: فردوس ۱۳۸۷.

۲. نقد بیل: صلاح الدین سلجوقی – تهران: محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی، ۱۳۸۰. (چاپ اول، کابل، ۱۳۴۳)

۳. برگزیده شاهنامه: دکتر احمد علی رجایی بخارایی-تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۱.

۴. مرگ مولف در نظریه های جدید: حسین پاینده، نامهء فرهنگستان (۴/۸).

۵. ویژه نقد ادبی در ایران: احمد کریمی حکاک، بنیاد مطالعات ایران، ۱۳۷۲.

۶.  Eliot, T. S (1919) Selected Essays, Faber & Faber, London

۷. Etty, E. (2011) ABC van de literaire kritiek, Balans, amsterdam

۹. Plato, (2010) The republic, Cambridge University press.

Post Navigation