من نسل دیگرم

هم‌میهنم

من در زمانی که

چشمت به راه لقمهٔ نانی نشسته است

جسمت به راه پارهٔ تنپوش سفته است

پایت به جای پاپوش

صدرش دریده است

هرگز به سوی خانهٔ الله نمی‌روم

من دور مروه را

دور تو می‌زنم

من سر و سجده را

در قله‌های ناخن پای تو بشکنم

هم‌میهنم

من نیستم مسافر آن کاروان دی

من نسل دیگرم

از کاروان دیگر و اندیشهٔ دیگر

من آدم که خار ز چشم تو برکنم

من آمدم که سر کنم از نفمه‌های دفتر سبز برادرم

کـ«ـای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟

معشوق همین‌جاست بیایید، بیایید»

من نسل دیگرم

من آمدم که زمزمهٔ تازه سر کنم

در گوش کاروان ز خود رفته از برت

کـ«ـای خانه پرستان! چه پرستید گِل و سنگ

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند»

تا جست و جوی خانهٔ پاک دلت کنند

رحمی به پای پاره و جسم دریده‌ات

چشمی به دست خالی مگر پر گِلت کنند

من نسل دیگرم

من دوره مرو را

دور تو می‌زنم

من سر و سجده را

در قله‌های ناخن پای تو بشکنم

هم‌میهنم!

Post Navigation