غرورم سرود مرگش را می خواند وقتی به گدایی برخاستم

دل چندین بار شکسته‌ام را دست کسی داده بودم و می‌دانستم که مانند گذشته‌ها او هم روزی به دیوانگی‌ام پی می‌برد و بر می‌گرداندش تا من ناگزیر بسرایم:‌

می‌روی بی من ترا خوش بگذرد
روزگارت شاد خرم پرورد
غم مخور روزی زمن دیوانه‌یی
این دل دیوانه‌ام را می‌خرد

شاید هم خود فریبی بیش نباشم و بر هرکه دلم را بار می‌کنم خریدارش بپندارم. به هر رو بخت همان کرد که با من می‌کرد و دل آواره و دیوانه‌ام از بند سر زلف نگارین کسی فرو چکید. چون این بار بر خودم هم گرانی می‌کرد، خانهٔ تنگ تر از دلم را به عزم سرزمینی ترک کردم، بیگانه!

و غفران بدخشانی گاهی خواسته و گاهی ناخواسته با تمام ابعادش همراهی‌ام می‌کرد. در دومین روز سفرم کمر بستم که بدخشانی را گره گشایی کنم تا کیستی‌ها و چیستی‌هایش پیوسته خار پیکرم نباشند و دیوانگی‌هایش بیشترم نیازارند. اراده بر آن شد که برای دو روز جیب خرجش ندهم تا برود و مانند هزاران آواره‌یی دیگر پول نانش را با دست خالی به دست بیاورد.

در سومین روز سفرم به چای خانه‌یی معروف شهر که نویسنده های مشهور اسپانیا در آن جا چایی نوشیده بودند و چیزی نوشته بودند رفتم. لختی در نوبت ماندم و سپس رفتم و روی میزی نشستم. چنانچه رسم آن چایخانه بود همه با نوعی از شیرینی‌های که آنجا فروخته می‌شد قهوه می‌نوشیدند. مگر من برای به دست آوردن پول به آنجا رفته بودم. برگ بزرگی که رویش پیش از رفتنم، من شاعر آواره‌یی هستم نوشته بودم را از »بکسم«  برون کردم و سر دادم سرود آوارگی ام را:‌

من ویرانه ام را به امید فردایی ترک می‌کنم که در آن
کودکم محکوم به گرسنگی نباشد
و زنم به سیاه سر بودن
بگذار که فردا لبریزی تردید باشد و تیرگی
من از روشنایی می‌گریزم
تا دیگر غم نان چون سایه دنبالم نکند
من روان گسیختهٔ هستم
که درد و مشقت و خواری
آسودگی‌ام را از بیخ کنده‌ام
می‌روم
تا در دل ناپیدا
و در دامن بیگانه‌یی
آوارگی‌ام را فریاد بزنم

و در آن وقت که همهٔ پهلو‌های بدخشانی بغییر از بدخشانی شاعر ترکم کرده بودند، بی پروا و پُر رو دست گدایی دراز کردم. با تبسمی میز ها را گشتم. از کسی ده و از کسی بیست و از کسی هم پنجاه «سِنت» دریافتم و کسی هم برایم یک «یورو» داد. پیره زنی هم سکهٔ دویورایی و نگاهی که شاید به هزار هم پیدا نشود برایم بخشید. وقتی برون رفتم خدای هفت «یورو» و چهل «سِنت» بودم. یادم نمی رود. وقتی به عزم گدایی برخواستم، تمام هست و بودم نفرینم می‌فرستادند. غرورم سرود مرگش را زمزمه می‌کرد و ارزش های تحیمل شده برمن با روان دیوانه‌ام دست و گریبان بودند. پس از نان شب و به ویژه در بسترم گاهی از شرم غرق عرق می‌شدم و گاهی خودم را وارسته ترین زنده جان می‌پنداشتم.

روز دوم، پس از ساعت ها جست و جو دکانی یافتم که سامان موسیقی به وام می‌دهد. در بدل برگیزهٔ شناسه‌ام و پانزده «یورو» گیتار دست دوم و نیم شکسته‌یی را برای سه ساعت به وام گرفتم. تا سرما انگشتانم را از کار انداخت نواختم و در پایان کار هشت  «یورو» و بیست «سنت» به دست آورده بودم که تنها پول نان و یک پیاله قهوه می‌شد. وقتی به کدخدای رستوران گفتم که تشنه هستم و بی پول، با تبسمی شگفت آلودی پرسید چه می‌خواهم بنوشم. وقتی گفتم در خور هرچه می دانی‌ام، اندکی اندیشید و گفت،  هرچه می‌خواهی. خندیدم و گفتم، آب جویی بسنده می‌کند.

سفر پایان یافت
و من دیوانه‌تر از پیش ادامه دارم!

مدرید – اسپانیا

دوازدهم قیبروری ۲۰۱۲

Post Navigation