در مرگ مسجد

آدینه روز است. آسمان کابل خاک می‌بارد. مردی سوی مسجد می‌رود و جای خدا پرسشی در ذهنش خزیده است. پرسشی که تسبیح وار تکرار می‌شود؛ آیا از این نماز جان به سلامت خواهم برد؟

مردی خودش را بار کراچی خالی‌اش کرده است. ذهنش پر از غم نان است. نماز یادش نیست. روز یادش نیست. مسجد در نخستین روز فقر در ذهنش مرده بود.

کودکی با چشمان دوخته بر نان شبش خریطه می‌فروشد. عاشق سوداخران است. از مرگ نمی‌هراسد چون روز هزار آرزو را مرده است.

کسی جار می‌زند؛ وجدان، وجدان، وجدان تازه! وجدان تازه، وجدان پاک! تبدیل می کنم، تبدیل می کنم! ده نو به یک کهنه. ده پاک به یک زنگار برداشته! وجدان، وجدان، وجدان پاک!

آدینه روز است. دیوانه‌یی می‌خندد.

Post Navigation