داستان غیرت افغانی‌ام

من نماد جهلم و ویرانی‌ام

قهر بارد از رخ و پیشانی‌ام

»گر ندانی غیرت افغانی‌ام

چون به میدان ‌آمدی می‌دانی‌ام«

افتخار است این که طالب می‌شوم

نر واری زشت و کاذب می‌شوم

گر گمان بردی که من انسانی‌ام

»چون به میدان آمدی می‌دانی‌ام«

عقل را از پشت سر کردم حلال

معرفت؟ فرهنگ؟ بابا بی‌خیال

کوته گر گویم وگر خر فهم کنم

روشنی را نقطهٔ پایانی‌ام

خواب دیدم با خدا گپ می‌زنم

راست می‌فرماید و چپ می‌زنم

تا عصابم خرد گشت و گفتمش

»گر ندانی غیرت افغانی‌ام«

چون به جنت آمدم »می‌دانی‌ام«

Post Navigation