خرسنگ‌های جامی 

زندگی را دوست می‌دارم. زندگی بهانه‌یی خوبی برای آشنایی با چهره‌های نو و روان‌های زیباست. دیری نمی‌شود که با استاد مهدی جامی و شهزادهٔ سمرقندی آشنا شده‌ام. آه این دو دیر‌یافته‌ٔ من، چقدر آشنایند!  شهزاده، روانی که همه زیبایی سمرقند را با خود دارد. هنگامی که با تنبور «ایرانی» «فلک» بدخشانی می‌خواندم و جامی چشمش را می‌بست و سر می‌جنباند، می‌دیدم ما چقدر بچه‌های خراسانیم و نوای برخاسته از کوه‌پایه‌های پامیر چقدر گواه پیوند ناگسستنی ماست.

این بار به بهانهٔ «والنتاین» گرد آمده بودیم. من شعر خواندم. شهزاده شعر خواند. سمرقند به همان فروانی که در خودش حضور دارد، در شعر‌هایش نیز جاری بود. سپس استاد جامی، از خاطره‌ها و آشنایی‌اش با شهزاده گفت. از عاشقانه‌هایش خواند! عاشقانه‌های که برای شهزاده سروده است. کوتاهِ سخن، گپ به خاطره‌های او از راه بدخشان رسید و این که در بازگشتش از بدخشان، هایکو گونه‌هایی یا به گفتهٔ اخوان خسروانی‌هایی سروده است.

جامی می‌گوید «در آن جاده ناهموار و بسیار زیبا و شگفت کلماتی که در طول سفر و در «جیپ» کوهرو یادداشت کرده‌ام مثل خطوط باستانی شده است که شباهت بیشتری هم دارد به آنچه آنجا می بینی. آنجا آدم به نبض زمین نزدیک است. نمی شود در دل کوه‌ها بود و خود را در ته دریا ندید، در آغاز خلقت ندید….، شیفتگی من به بدخشان تمامی ندارد و به عالمی که در شرق ما گسترده است. اینجا در هلند شعری نیست. شعر هر چه هست همانجاست. تقدیم می کنم این ناقابل را به یاد دوست کوهنورد و جوانمرد و بزرگمردم عباث و هر که دل به یاد او تازه دارد».

او پیش از این‌که خسروانی‌هایش را بخواند، از خرسنگ‌هایی یاد کرد که دل او را فریفته‌اند و در بارهٔ آنها نوشته است. به گفتهٔ خودش، «وقتی من خرسنگ‌های بدخشان را اینقدر دوست دارم، بدخشان را چقدر دوست دارم؟». تا واژهٔ خرسنگ را شنیدم، دل روستایی و دره‌نشینی مرا به روزگارانی برد که زیر آن خرسنگ‌ها سایه می‌گرفتم و پارچه نان خشکی را که مادر kharsang2روستایی‌ام با دستمال گل‌سیبی بر کمر بسته بود در آب سرد چوکه می‌کردم و می‌خوردم. خرسنگ‌هایی که در ماندگی به آن‌ها تیکه می‌دادم. خرسنگ‌هایی که بالای آن‌ها دراز می‌کشیدم و بر آبی‌ ژرف خیره می‌شدم. خرسنگ‌ها همه‌جا بودند! در دل دره، کنار رود، فراز کوه، کنار راه! من می‌دانم که همه کوه‌پایه‌نشینان و دره‌وردان پیوندی شگفتی با خرسنگ‌ها دارند. مگر جامی، شاید، نخستین کسی باشد که هستی آن‌ها را با شعر جاویدانه کرده است. شما را به خواندن خرسنگ‌ها فرا می‌خوانم:

۱.

«هر جا رود را خروشان دیدم

«عباث» همانجا بود و

با امواج می رفت تا جایی در تبت

رود سربالا می رفت»

عباس دوست کوهنورد جامی عزیز بوده و است. جامی می‌گوید «شاید او را آب برده باشد. کسی از زنده بودنش خبر ندارد». مگر یادش زنده‌است و حکایت جوانمردی‌اش پیوسته داستان می‌شود.

۲.

«خرسنگ‌ها مثل تاس‌های عظیم

بر دامنه کوه‌ها

ریخته شده

تا به نوبت فرود آیند

بر کناره آمو»

۳.

«خرسنگ زبان بدوی کوه است

هر کدام یک جمله شکسته است

قلوه سنگ ها زبان هجایی اوست»

اینجا می‌شود گره‌خوردگی روان جامی با طبیعت را دید. اوست که زبان طبیعت را با جمله‌های شکسته‌ و هجاهایش معنی می‌کند و تصویری به این زیبایی می‌آفریند.

۴.

«بهترین جای خرسنگ کناره جاده

به سوی دره است

میانه جاده جای فرود خرسنگ نیست»

اینجا دقت جامی به سرنوشت خرسنگ دوست‌داشتنی‌ست. فراوان دیده‌ام خرسنگ‌هایی را که پس از صد غلت و پهلو روی‌ جاده‌یی مسکن گزیده‌اند، و دستی آن‌ها را از آنجا رانده است. خوب خرسنگ‌ها به جاده نمی‌اندیشند. خرسنگ‌ها کنار نمی‌شناسند. خرسنگ‌ها پهلو می‌خوردند. شاید برای خرسنگ‌ها، جاده ادامهٔ کوه باشد؟

۵.

«قلوه سنگ‌ها در اجتماعی عظیم

به دیدار رودخانه آمده اند»

این به گمانم یکی از زیباترین شخصیت‌بخشی‌های شعری‌ست که فوج قلوه‌ سنگ‌ها را زنده می‌سازد.

۶.

«قلوه سنگ آینده

خرسنگی‌ست که

به رودخانه

رسیده است»

این تصویر زیبایی از سرنوشت وارونهٔ خرسنگ‌هاست! ما برای بزرگ‌شدن پهلو می‌خوریم و خرسنگ برای خُرد شدن.

۷.

«خرسنگ‌ها از پستان کوه جدا می‌شوند

اما بزرگ نمیشوند

قلوه سنگ می‌شوند»

سرنوشت غم‌انگیزی که در بالا هم به آن اشاره کردم. اینجا می‌شود تفاوت انسان و خرسنگ را دید. ما راه‌مان را به بالا نیست می‌شویم و خرسنگ‌ها راه‌شان را به پایان! ما خاک می‌شویم، آنها ریگ؟

۸.

«جاده کوهستان

مثل مستان

تلو تلو می خورد»

۹.

«کنار رودخانه

خرسنگ‌های میانه سال

میان قلوه سنگ‌ها نشسته‌اند

ادبیات آب درس می‌دهند

به قلوه سنگ‌هایی که حافظه تاریخی شان را

از دست داده‌اند»

این دیگر نهایت زیبایی‌ست. در باره‌ٔ این چه می‌توان گفت؟

۱۰.

«خرسنگ بچه ناخلف کوه نیست

از مادر جدا مانده است

آب او را خواهد برد»

آیا می‌شود گفت، آب خواهر خرسنگ است؟ آب از کوه فرود آماده است، خرسنگ نیز. شاید این مهر خواهری و دادری است که خرسنگ به پای رود می‌کشد.

۱۱.

«خرسنگ راه رفتن نمی داند

آب او را پا به پا خواهد برد»

Post Navigation