خران انتحاری

‫یکی نر خری نو جوان و دلیر ‬
‫ز بی همسری خسته و جان به سیر ‬
‫رهٔ شهر بگرفت و از ده گریخت ‬
‫پی یک دل‌انگیز رویا بریخت ‬
‫چنین گفت با خود »یکی لب‌ شکر ‬
‫گزینم، یکی ماه باریک کمر ‬
‫گهی جفتکی می‌زنم بر تنش‬
‫گهی می‌کَنَم چَک سر و گردنش«‬
‫به فکرش محبت کنان می‌دوید ‬
‫دم شام، به نزدیکی شهر رسید ‬
‫لب جویباری چو لختی نشست ‬
‫صدای خری آمد از دور دست ‬
‫دوید و خودش را به آن خر رساند ‬
‫تنش را به آن زادهٔ شهر رساند ‬
‫ملای خران بود، خر شهرزاد ‬
‫جهان خران را به تقوا نماد‬
‫خر روستا را خر شهر‌زاد ‬
‫ز دنیا و عقاب بسی درس داد:‬
‫»خران را بهشتی‌است پر از علف ‬
‫فضای تهی زآدم ناخلف ‬
‫به هر نرخری شصت مادینه خر ‬
‫خرانی دل‌آرایی با زیب و فر ‬
‫خودت را اگر انتحاری کنی ‬
‫تو بر اسب آن جا سواری کنی ‬
‫تو دانی نمودن، تو و سروری ‬
‫خران کمر باریک چون پری« ‬
‫ورا نره برخاست، ذوقش گرفت ‬
‫دل از هیجان باخت، شوقش گرفت‬
‫به بازار شد ک‌انتحاری کند ‬
‫ز خون خران جویی جاری کند‬
‫قضا را به شهر اندرون از خران ‬
‫یکی بود، دانا و روشن روان ‬
‫چون دریافت کو انتحاری کند ‬
‫عرش زد تا خویش داری کند‬
‫بگفتش که »ای کرهٔ نوجوان‬
‫خرت کرده اینجا کسی بی‌گمان‬
‫خران را بهشتی نباشد، بدان ‬
‫شنیدم من از آدمی زادگان‬
‫بمان و با این تنگدستی بساز ‬
‫من و تو کجا و بهشت و نماز ‬
‫مگر آدمی کز برای کُ‬سی
‫به این سادگی می‌کنی خودکشی؟«‬

Post Navigation