بانوی غزل‌هایم

چه دوست دارمت‌ها که بر تنت باریدم

و خیال‌ بافی‌هایم

که در هزار قالین نمی‌گنجد

دل سگ‌بختم

نه با رفتنت خو کرد

و برگشتنت

چه دور از دسترس است دیوانه‌یی را

من، مرده‌ام

جنبشم را مدیون تار رفاقتی هستم

که مرا بر دوش رویا‌هایم بسته است

با این همه

عشق مجالم نمی‌دهد

تا خموشی‌ام را از مرگزاری بدروم

که رهایی‌ام را به دوش می‌کشد

Post Navigation