از بدخشان تا کوبانی

بخشیده با خواهران کردستانی‌ام

روزگاری

گرمابه‌یی بودم در هرات

عرق بی‌چارگی می‌ریختم

وقتی

چادر نشینی

خود را در گرمای گات‌های به آتش کشیده می‌شست

مادری در بخارا بودم

دستی گلوی عفتم را

    پشت دسترخوان خودم می‌فشرد

دختری بودم در سیستان

و آغوشی دامنم را لکه‌دار می‌کرد

ماتم درختان تالقان بودم

که نمی‌خواستم چوبهٔ دار فرزندان سرکشم شوم

آسیایی بودم که با خون ایرانیان گشتم

تا «بن ملهب» نان بخورد

من،

زخم خوردهٔ بیدادی هستم

که از عشق به «غنیمت» آغاز می‌شود

و آفریدهٔ‌ خدایی که

از شرم به خواب رفته است!

خراسان!

مگر خورشیدت را

چون عزت دخترانت سوار کاروانی کرده‌اند

که دیگر نمی‌تابد؟

این بار نمی‌بخشمت

اگر دست خلیفه‌زاده‌یی

بر پیکر دختران کُرد سبز شود

Post Navigation